تبليغاتX
سلام به وب عاشق تنهاخوش امديد آمديد لطفا ما رو از نظرات , انتقادات خود با خبر سازيد در ضمن از آرشيو نوشته هاي انجمن هم حتماً ديدن فرمائيد. زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز عاشق تنها

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بساز

 
 

سلام دوستان عزیز از امروز به بعد در این وبلاگ برنامه نویسی اموزش داده میشود....

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه دهم خرداد 138810:29 بعد از ظهر |
 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دخترِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد.

در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.

دوباره در طویله باز شد.

باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه.

پس به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود!

در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید.

دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت.
|+| نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و چهارم اسفند 13876:39 بعد از ظهر |
 
 

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند
.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم
".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

         

در یک دهکده مزرعه داری بود که یک زن و چندین دختر و پسر داشت . روزی خرسی وحشی به این دهکده حمله کرد و چندین نفر را زخمی کرد و از بین برد . مزرعه دار برای حمایت و حفاظت از خانواده اش در بیرون خانه اتاقکی درست کرد و شبها آنجا نگهبانی می داد تا مبادا خانواده اش آسیب ببینند .اتفاقا یک شب خرس به مزرعه آمد و با مزرعه دار درگیر شد و به سر و صورت مرد به شدت آسیب زد اما سر انجام مرد موفق شد خرس را از پای در آورد .
از آنجا که سر و کله مرد به شدت آسیب دیده بود او را برای مداوا به شهری دور بردند . چون امکان ترمیم پوست میسر نبود با روشهای سنتی داغ کردن ، زخمها را درمان کردند و در نتیجه چهره ی مزرعه دار به شدت وحشتناک شد
.
روز بعد خبر رسید که مزرعه دار از درمانگاه فرار کرده و ناپدید شده است .همه می گفتند او قیافه ای وحشتناک پیدا کرده و همان بهتر که خودش را به شکلی پنهان کند . همه می دانستند که او برای حفظ آبروی فرزندانش و کاستن عذاب روحی آنان خودش را مخفی کرده است
.
سالها گذشت و زن و فرزندان مزرعه دار به غیبت او عادت کرده بودند .روزی در دهکده این خبر پیچید که دوباره چند خرس وحشی به ساکنان دهکده حمله کرده اند .یک شب دوباره خرسی به کلبه مزرعه دار حمله کرد .زن و فرزندان او از ترس جیغ و داد راه انداختند . اما دقایقی بعد سرو صدای درگیری مردی بیرون کلبه همه را متوجه خود کرد .آن مرد خرس دوم را با ضربتی حساب شده از پای درآورد و شر او را از سر زن و فرزند مزرعه دار کم کرد . آن مرد قیافه ای دلخراش و وحشتناک داشت اما زن مزرعه دار توانست همسر گمشده اش را در همان نگاه اول بشناسد . او با وجود زخمی که برداشته بود هنوز هم از مزرعه و فرزندانش شجاعانه محافظت می کرد
.
آیا مزرعه دار زن و فرزندانش را دوست داشت ؟! چقدر ؟! چرا ؟
!

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوم بهمن 13878:47 بعد از ظهر |
 عشق واقعی

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me

چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟


I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم


You can't even tell me the reason... how can you say you like me

تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟


How can you say you love me

چطور ميتوني بگي عاشقمي؟


I really don't know the reason, but I can prove that I love U

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason


ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،

because you are loving,
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستي،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون


Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه
|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه شانزدهم آبان 138711:27 بعد از ظهر |
 
 

 

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است.

او به من گفت: غمهايت را در جعبه سياه و شادي هايت را در جعبه طلايي جمع كن.


من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شادي هايم را در جعبه طلايي! با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد! در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند؟!

خداوند لبخندي زد و گفت: غمهاي تو اينجا هستند، نزد من!

از او پرسيدم: خدايا،‌ چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را به من دادي؟

و خدا دوباره خنديد: بنده ي عزيزم، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه، تا در  غمهايت  یاد من کنی و غم هایت را رها كني!

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هجدهم مهر 13871:24 بعد از ظهر |
 به یاد..............
 

                

 

به یاد وجودی سرد و بی تفاوت که همیشه رویاهای من را نادیده گرفت

درست نمی دونم چند وقته که تنها دلیل بودنم شدی

حساب شبهایی که تا صبح به یاد نگاهت اشک ریختم رو ندارم

به یاد نگاهی که هیچ وقت ندیدمش

شاید باورت نشه اما من روزهای زیادیه که کنار تو زندگی می کنم............

شبها در آغوشت می خوابم و همیشه

دلتنگیام رو با تو تقسیم می کنم

همبشه برات می نویسم .............

از عشقم ، از رویاهام ......... تو هیچ وقت نوشته هام رو

نخوندی  و شاید هیچ وقت هم نخونی

همیشه برات گفتم..............از دردها،از آرزوهام..........اما تو هیچ وقت حرفام رو

نشنیدی و شاید هیچ وقت هم نشنوی

اینها مهم نیست ..........حتی اینم (مهم نیست که به خاطر نامهربونیات من همیشه اشک

می ریزم)

مهم اینه که تو به آرزوهات برسی....مهم اینه که تو درد نداشته باشی

تو زندگیت

آره ........(مهم نیست که چشمای من خیسن ، مهم اینه که تو بخندی ، حتی به

اشک های من )

اگه روزی دل سردت گرفت از این دنیا و آدما ......(یادت باشه یه نفر یه گوشه این دنیا

داره به تو فکر می کنه و وقتی به تو فکر می کنه احساس می کنه زندگی قشنگه)

هر چند اون ...... بدون هیچ خاطره ای فقط به یک تصویر فکر می کنه

(عزیز دل بی قرارم ).........من هیچ وقت به دستایی که تو رو لمس می کنه و .........

چشمایی که تو رو نگاه می کنه

و تو ای عزیزترین من ........ و تو اونها رو دوست داری..........حسادت نمی کنم

من عاشقانه ترین فرشته ای رو که به تو آرامش بده می بوسم

و تو رو به کسی می سپارم که از من برای تو عاشق تر باشد

(همه از من دلیل این عشق رو می پرسن........عشقی که بی هیچ نگاه و بی

هیچ کلامی در من متولد شد )

و رشد کرد. اما مگه اونا نمی دونن عشق دل می خواد نه دلیل .......... و من

عاشقانه تو را دوست دارم بی هیچ دلیلی و از ته دل

و اما تو .........(تویی که همیشه خاکی ترین نیازت رو به افلاکی ترین

احساس من ترجیح دادی، تمنای دلم رو

نادیده گرفتی و مثل همه به من و احساسم خندیدی ......... تویی که حتی

اشک های من هم دل سنگت رو نلرزوند)

یه روزی میاد که تمام امیدت برای زندگی لبخند یک آدم دیگه ست ..............

اون روز مطمئن باش که اون آدم

لبخندش رو از تو دریغ نمی کنه در اون لحظه به یاد من باش که

برای دل شکسته تو (اشک می ریزم)

این حرف آخر........

تو تمام دنیای منی ............

تورو به خدا قسم مواظب دنیای من باش

 

     

 

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه نهم مهر 13875:44 بعد از ظهر |
 این به اعتمال زیاد اخرین اف منه ...دعا کنید که اخریش نباشه ......همتونو دوست دارم
 

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

        «« Lake of sorrow »»

        «« OCEAN OF TEARS »» 

        «« Valley of death »»

         «« end of life »»      

                            

__________________________

اهنگ : محسن يگانه ....هيشكي نميدونه

من عاشق اين اهنگم

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 138712:55 بعد از ظهر |
 خط پايان
 

نشستی بالای سرش. نمی بینیش اما می دونی که اونجاس.
تو بودی. تمام لحظه هاش اونجا و کنارش بودی.بغض می کنی. باهاش حرف بزن. بگو دلت می خواست دنیا رو به پاش بریزی.
بگو دلت می خواست خوشبخت ترین باشه. بگو تمام لحظه هایی رو که با هم بودن توذهنته.پر از نشاط بود. یادته؟ تو چشماش برق زندگی بود و تو خنده هاش سرمستیه جوونی.پر از آرزو. پر از امید.....با یه خورده سردر گمی. یه خورده بد اخلاقی.یه خورده بد بینی. یه خورده کم کاری.
اما دوست داشتنی.تمام فکرش این بود که یه روزی به یه جایی برسی.درست همون طور که تو با تموم وجودت برای اون آرزو می کردی.چطوری رفت؟ یادت هست؟معلومه یادت هست. مگه می تونی فراموش کنی؟یادته چطوری خاکها رو روی صورت بی روحش می ریختن؟یادته چه وحشتی توی چشات بود؟یادته به هم قول داده بودین همدیگه رو نتها نذارین؟اصلا فکر می کردی یه روز بیای بالای قبری که اون توش خوابیده باشه؟چه روزایی بود.روزایی که براش با صدای بلند شعر می خوندی.روزایی که می بردیش تفریح.چه شبهایی بود....شبهایی که واسه ی غصه هات اشک میریخت.شبایی که پابه پای تنهاییات باهات زمزمه می کرد.چه روزها و شبهایی بود.....وقتی کنار هم خوش و خرم واسه ی زندگی تلاش می کردین.
وقتی با هم دیگه به دیگران کمک می کردین.وقتی با هم دیگه .....با هم عاشق شدین آره؟چه دنیایی بود وقتی واسه دل هم ترانه زمزمه می کردین.وقتی موقع قرار همدیگه رو برانداز می کردین تا بی عب و نقص باشین.چه لحظه هایی بود وقتی همه چیز بینتون تقسیم می شد.چه دردی می کشیدی وقتی اون نتهایی مریض می شد.چه اشکی می ریخت وقتی فقط حاله تو بد بود......حالا دیگه همه چی تموم شده.
دیگه نه اون میاد پیشت نه تو می تونی کنارش باشی.به خاطر یه حادثه ی کوچیک همه چیز به هم ریخت. تو ازش جدا شدی.
تو , آروم و بیصدا نشستی سر قبرش و هنوز باور نمی کنی که دیگه ماله این دنیا نیستی.هنوز باور نمی کنی اونی که اون زیر خوابیده تویی.
هنوز باور نمی کنی که فقط یه روح تنهای سرگردانی ..........
**********
کی می دونه کی وقتشه؟ کی میدونه کی باید بالای سر خودش خاطراتشو مرور کنه؟تا دیر نشده بجنب. بذار وقتی بالای سر خودت نشستی تنها حسرتی که می خوری به حال لحظه های خوبت باشه. نذار از دست خودت گله داشته باشی
.نذار خودت خودتو نفرین کنی .......
I believe in the sun
Even when it isn't shining
I believe in love
Even when i am alone
I believe in GOD
Even when he is silent
جسدم را نگذارید بماند به زمین
جسدم بردارید
گوشه ای بگذارید...
گوشه ای دنج و خموش...
گوشه تنهایی...
جسد خاموشم...
روزگاری دل داشت...
جسدم با این دل صد هزار مشکل داشت
جسدم قلبش را...
به بهایی نازل...
به گلی زیبا داد...
جسدم قلب نداشت...
در عوض عشقی داشت...
به بلندای سپیدار کهن
تا زمانی که شبی...
دزدی از راه رسید...
 
|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هفتم شهریور 138710:14 قبل از ظهر |
 جزيره
 

در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: 
                                          ((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هفدهم مرداد 13871:51 بعد از ظهر |
 روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .
 

يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج  کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .
دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.
* آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند
* دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده.
* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است . به همين دليل است که ما آنرا به
زبان انگليسي Present يا هديه مي ناميم.
|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دهم مرداد 13872:22 بعد از ظهر |